بسم الله الرحمن الرحیم چی شد با شهدا آشنا شدم هیچ بادی تکان نمی دادش... -

من کیستم
<مسافری هستم مثل همه ، چندی در این دنیا هستم و روزی خواهم رفت زندگی صحنه زیبای هنر مندی ماست/ هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست /خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد>
موضوعات

هیچ بادی تکان نمی دادش...

تکیه اش تا به آسمان ها بود هیچ بادی تکان نمی دادش

در خیابان قدم که بر می داشت هیچ دستی نشان نمی دادش

           حجاب

آن زمانی که شل گره می زد روسری های عشوه را بر سر

سر به زیرانه گرچه می آمد، بوق امّا امان نمی دادش

           

می خرامید و دلبری می کرد باز آهوی خوش خیال امّا

در چراگاه چشم های هوس هیچ گرگی زمان نمی دادش

           

تا به روزی رسان توکل کرد، برِکت بین سفره اش گل کرد

شهوت تشنه ی شکم سیران، وعده ی آب و نان نمی دادش

                  

 

     

لب بلوار منتظر مانده، کمی از قبل ها معطل تر

در عوض عشق و حال راننده سفری رایگان نمی دادش

          

مثل هر روز باد می آمد، بادهایی که بی حیا... امّا

گره اش سفت بود روسری اش، هیچ بادی تکان نمی دادش

علی فردوسی 

نگاشته شده توسط مسافر در جمعه ۱۳٩۱/۱٠/۸ یادگاری () | لینک ثابت مطلب

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً