بسم الله الرحمن الرحیم چی شد با شهدا آشنا شدم شهدا این قدرها هم نازنین نبودند -

من کیستم
<مسافری هستم مثل همه ، چندی در این دنیا هستم و روزی خواهم رفت زندگی صحنه زیبای هنر مندی ماست/ هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست /خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد>
موضوعات

شهدا این قدرها هم نازنین نبودند

به یاد همه آنها که دو بار شهید شدند

 وحید جلیلی

تلاش کردند تا به قول خودشان، ارزش‌های دفاع مقدس را تبیین کنند؛ نشستیم و دل سپردیم.

تلاش کردند تا به قول خودشان، دستاوردهای دفاع مقدس را تشریح کنند؛ نشستیم و گوش کردیم.

انگشت‌هایشان را تا آنجا که می‌توانستند باز کردند و افتخار کردند که خاک ایران را حتی به اندازة یک وجب هم از دست نداده‌اند؛ نشستیم و نگاه کردیم.

اما نشسته بودیم و ارزش‌های دفاع مقدس در حال تثبیت و تبیین و تحقیق و تشریح و ترویج و تبلیغ بودند. ما نشسته بودیم و خیلی‌ها دوست داشتند که ما بنشینیم و به خاطرات گوش کنیم. «بنشینیم» و از روی مین رفتن‌های داوطلبانه، از نماز شب‌های زیر نور منوّر، از وصیت‌نامه نوشتن‌های کنار اروند، ‌از به خط زدن و به خدا رسیدن، از یخ زدن روی قلة ماووت، از سوختن در سه راه شهادت، از قطعه‌قطعه شدن پشت خاکریز و... و... بشنویم.

نشستن و شنیدن، کارمان شده بود و چه شیرین هم بود و چه حالی داشت! درست مثل نشستن در خیمه‌های عزاداری و شنیدن مصائب و فضائل اهل‌البیت(ع).

توصیه میکنم حتما ادامه مطلب رو بخونید


ثمرة جهاد نسل ایستاده فریادگر، شده بود نسل نشستة یادآور.

و در تمام آن سال‌ها که ما داشتیم عکس حاج همت و متوسلیان و بروجردی و باکری و خرازی را پشت کلاسورهایمان یا روی کمدهایمان می‌چسباندیم و صبح‌های سه‌شنبه می‌رفتیم «زیارت عاشورا با ساندیس»، یک نفر داشت فریاد می‌زد: «بسیجی باید در وسط میدان باشد تا فضیلت‌های اصلی انقلاب زنده بماند.»

وسط میدان ما شده بود کنج عافیتی که با یاد شهدا تزیین شده بود و عکس‌هایشان و خاطراتشان و روز به روز هم خاطرات لطیف‌تری می‌شد و لطیف‌تر. اینکه چطور عاشق می‌شدند، چطور خواستگاری می‌کردند، چطور دل خانم‌هایشان را به دست می‌آوردند، چطور به نوزادانشان نگاه می‌کردند، چطور شوخی می‌کردند و...

عجب شهدای نازنین بی‌آزاری. شهیدانی که حتی شهرام جزایری هم حاضر بود زکات اختلاس‌هایش را بدهد تا برایشان کنگرة بزرگداشت برگزار شود.

گفته بود: «می‌بینی این را برای حجله‌ام گرفته‌ام. قشنگ هست یا نه؟» و به قاب نگاه می‌کرد، به بچه‌های کوچه اصغرشهید که شاید 22 را هم پر نکرده بود و دست‌هایش، دست‌های زمخت پینه‌بسته‌اش، به شصت‌ ساله‌ها می‌مانست.

اصغر که شهید شد، می‌دانست روزی خواهد رسید که فقط شهدای نازنین را یاد خواهند کرد؟ آنها که نه فرزندان پابرهنة جنوب شهری خمینی‌اند و نه بغض به قربانگاه آمده، نه تازیانه‌خوردگان تاریخ تلخ و شرم‌آور محرومیت‌ها و نه شمشیر برهنة عدالت علی در برهوت ظلم و تحجر؟ شهدایی که به نشستن فرامی‌خوانند و گریستن و حال، و نه به قیام و مبارزه و قیل و قال. شهدای نازنین، شهدایی که می‌شود برچسبشان را چسباند به داشبورد زانتیا و گاز داد تا جمکران!

تا آنجا که یادم می‌آید، شهدا این‌قدرها هم که حالا می‌گویند نازنین نبودند. همیشه هم لبخند روی لبشان نبود. آن‌قدر مست خدا نبودند که فقر و فساد و تبعیض از یادشان برود و آن‌چنان از خوف خدا غش نکرده بودند که هیچ خوفی بر دل هیچ کس نیندازند.

تا آنجا که یادم هست ـ راستی چند هزار سال پیش بود؟ ـ تجمل‌پرست‌ها از بسیجی‌ها می‌ترسیدند. مفسدها، مال مردم‌خورها، رانت‌خوارها، از بسیجی‌ها می‌ترسیدند. شهدا آدم‌های ترسناکی بودند. باور کنید به خدا، این‌قدر دوست‌داشتنی بودن هم خوب نیست.

 

منبع : نشریه امتداد

این متن رو هم به دلیل جذابیت فوق العادش گذاشتم هم به مناسب اینکه این نشریه مدتی بود که فعالیت نمیکرد ولی خوشبختانه دوباره شروع به فعالیت کرده و لذا دوستانی که دوست دارن میتونن عضو بشن سایت هم دارن که شماره های پیشین رو توش گذاشتن .

و البته عضویت میتونه کمکی به امتداد این راه پر ارزش باشه .

کاش ما هم کمی ترسناک میشدیم و از این نازنین بودن  در میامدیم

نگاشته شده توسط مسافر در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٩ یادگاری () | لینک ثابت مطلب

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً