اعتقاداتتان را چند می فروشید؟

بسم الله ...
مقیم لندن بود، 
تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود 
و کرایه را می پردازد. 
راننده بقیه پول را که برمی گرداند 
20 سنت اضافه تر می دهد ! 
می گفت: 
چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم 
که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟ 
آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم 
و گفتم آقا این را زیاد دادی ... 
گذشت و به مقصد رسیدیم. 
موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت 
آقا از شما ممنونم. 
پرسیدم بابت چی؟ 
گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم 
اما هنوز کمی مردد بودم. 
وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم. 
با خودم شرط کردم 
اگر بیست سنت را پس دادید بیایم. 
فردا خدمت می رسیم ! 
تعریف می کرد: 
تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد. 
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم !!
منبع:http://saiidmohtashami.blogfa.com/post-64.aspx
/ 18 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مائده

سلام چقدر قشنگ مینویسی مخصوصا شعرا خیلی ناز یودن

مسیر عشق

سلام اين داستان را چند بار خوندم ولي هر دفعه اينگار همين الان ميخوانم وبا خود ميگويم مواظب رفتارت باش

زهرا

خیلی قشنگ و جالب بود ممنون که بهم کتاب معرفی کرده و...

ابراهیم

اما خوش به حالش که توی این آزمایش سر بلند بود

ارش

عالی بود وتکان دهنده

حدیث

خیلی قشنگ بود، مخصوصا خط آخرش...تکان دهنده بود. ممنونم

آیدا

خیلی تکان دهنده و قشنگ بود.[متفکر]

20 سنت چقدر ميشه ؟ 30 هزار ميليارد چقر ميشه؟ ميگن از نخورده بگير بده به خورده[شکست]